#ماجرای_روز، #فتح_خرمشهر
وقتی جوانان ما خرمشهر را فتح کردند، یکی از رؤسای کشورها به ایران آمد و به من گفت وضع امروز شما در دنیا با سال گذشته از زمین تا آسمان تفاوت کرده است
وقتی جوانان ما خرّمشهر را باز پس گرفته بودند، اوایل ریاست جمهوری بنده بود. یک هیأت جهانی به ایران آمد و رئیس آن - قریب به این مضمون - به من گفت: امروز در دنیا وضع شما با یک سال پیش از زمین تا آسمان تفاوت کرده است. او راست میگفت. دنیا باور نمیکرد جوانان ما، بسیجیان ما، سپاه نورسِ ما و ارتش ضربت دیده ما بتوانند خرّمشهر را با آن همه استحکاماتی که دشمن و پشتیبانانش درست کرده بودند، پس بگیرند. وقتی جوانان ما خرّمشهر را پس گرفتند، مرزها را پس گرفتند و توانستند خطّ آبی مشترک را هم پس بگیرند و با رفتن به فاو، دشمن را تحقیر کنند. ما که قصد نداشتیم فاو را نگه داریم؛ این تحقیر رژیمِ صدّام بود؛ این به ذلّت کشاندن ارتش بعثِ عفلقی بود. این کار را جوانان ما کردند؛ آنهم نه با تجهیزات پیشرفته آنچنانیکه نداشتند و نه با پشتیبانیهای اطّلاعاتی یا نظامی که در اختیارشان نبود؛ بلکه با قدرت اراده و فکر و هوشمندی و با جوانىِ کارساز.
شهید خامنهای به روایت خودش
نوزده. پدربزرگ مادریام مُلّای زاهدی بود امّا از آن مقدّسهای کمحرفِ اخموی هیچنگو نبود!
مرحوم آقاسیّدهاشم پدربزرگ مادریام روحانی موفّق و مُلّا و زاهدی بود. این را من شاید دیده بودم امّا از خالهها و داییها و اینها هم زیاد شنیدم که مرحوم آقاسیّدهاشم از نماز میآمد خانه و مثلاً عیالش را صدا میزد: «ناهار بیاورید.» میگفتند: «آقا! هنوز ناهار حاضر نیست.» ایشان میرفت سر سفره، یک تکّه نان خشک برمیداشت و چون دندانش نمیتوانست خرد کند، میآمد لب حوض آب مینشست این نان را تکّهتکّه میکرد، میزد توی آب حوض که نرم بشود و میخورد؛ یعنی تا این حد بیقید در غذا خوردن. اینقدر بیقید بودن در غذا خوردن و این امور مهم است.
ایشان خیلی خصوصیّات ممتاز و مثبتی داشت. مردی گرم و گیرا و در عین حال زاهد بود. یعنی با اینکه اصلاً خصوصیّتش زهد و عبادت بود و از روحانیّون مقدّس مشهد محسوب میشد امّا از آن مقدّسهای کمحرفِ اخموی هیچنگو نبود. وقتی در مجلسی مینشست، اغلب صحبت میکرد، منتها مثلاً حدیث میگفت. به محض اینکه جایی مینشست، بنا میکرد حدیثی گفتن و چیزی نقل کردن و مطلب موعظهآمیزی را بیان کردن. مرد شیرینی بود؛ البتّه نه به معنای شوخیکن. اصلاً اهل شوخی و مزاح نبود امّا حرف زدنش شیرین بود، آدم خوشش میآمد و پای صحبت ایشان مینشست.
شهید خامنهای به روایت خودش
#ماجرای_روز؛ #سالگردـترورـ۶تیر
در ماجرای ترور بنده در سال ۶۰، احساس کردم که این لحظهی آخر است و به خدای متعال اینگونه گفتم…
در دعای شریف ابیحمزه، حضرت سجّاد علیهالسلام عرض میکند به خدای متعال: آنوقتی که تو از من سؤال میکنی، من جوابی ندارم به تو بدهم -تفحّص میکنند از اعمال انسان؛ انسان باید بتواند جواب بدهد دیگر- زبانم بند میآید، نمیتوانم جواب بدهم، وَ انقَطَعَت حُجَّتی، و استدلال من تمام میشود -انسان یک استدلالهایی پیش خودش دارد دیگر: «این کار را برای این کردم، برای آن کردم»؛ بعد وقتی هر یک از اینها را جواب میدهند، آدم دستش خالی میشود از استدلال- وَ طاشَ عِندَ سُؤالِکَ اِیّایَ لُبّی، و مغز من، دل من، روح من در مقابل این سؤالهای پیاپی که از من خواهد شد، حیران و سرگردان میمانَد؛ اینجوری میشود.
بنده این را خودم تجربه کردهام، این تجربهی بنده است، حالا نمیخواستم بگویم؛ دیگر حالا الان به ذهنم آمد، به زبانم آمد، عرض میکنم:
در سال ۶۰ که آن حادثهی کذایی (ترور) برای بنده اتّفاق افتاد در مسجد ابوذر، خب بیهوش شدم. بعد من را بلند کرده بودند و در حینی که من را از داخل مسجد میبردند به طرف ماشین، دو بار سه بار به هوش آمدم و دوباره از هوش رفتم تا بعد بالاخره یکسره بیهوش شدم.
در این دو سه باری که به هوش آمدم، یک بار احساس کردم که این لحظهی آخر است، یعنی کاملاً احساس کردم که لحظهی مرگ است. ناگهان همهی زندگیِ گذشته در مقابل چشمم مجسّم شد. با خودم فکر کردم که خب، حالا چه دارم برای عرضه کردن؟ هرچه فکر کردم، دیدم همهاش قابل مناقشه است. خب مبارزه کردیم، زندان رفتیم، کتک خوردیم، درس دادیم، زحمت کشیدیم -این چیزهایی است که آدم به ذهنش میآید دیگر- در آن لحظه دیدم همهی اینها را میشود با من مناقشه کنند؛ و بگویند در فلان قضیّه ممکن است یک نیّت غیر الهی مخلوط این نیّت شما شده؛ هیچّی؛ از بین رفت!
ناگهان احساس کردم که بین زمین و آسمان معلّقم، مثل آدمی که اصلاً به هیچجا دستش بند نیست.
گفتم پروردگارا! وضع من اینجوری است، میبینی دیگر، من ظاهراً هیچچیز ندارم؛ آنطور که حساب میکنم میبینم هیچچیز دستم نیست، یکجوری مگر خودت رحم کنی. این حالت برای انسان پیش میآید. سعی کنیم از این موقعیّتها استفاده کنیم.
شهید خامنهای به روایت خودش
یک. علیآقا
من، سید علی حسینی خامنئی، در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیهالسلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است. تیر ماه ۱۳۱۸. البته این در شناسنامه است. ظاهرا تاریخ صحیح باید فروردینماه باشد.
ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم؛ یعنی پدرم از خانمی، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند. بعد، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگری - که مادر ما باشند - ازدواج کرده بودند. ما بچههای این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومی بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمی میشوم؛ اما چون واسطهها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهای بزرگ ما از خانم اوّل بودند؛ آنها از ما خیلی بزرگتر بودند.
اوّلین فرزند خانم (مادرم)، آقارضا و دوّمی محمّدآقا است. آقارضا حدوداً دوساله بوده که فوت میکند، بعد بچّهی سوّمی دنیا میآید که پدرم به خاطر علاقهی به حضرت رضا علیهالسلام اسم او را هم «آقارضا» میگذارند. ایشان واقعاً عاشق امام رضا علیهالسلام بودند. این بچّه هم بعد از یک هفته یا ده روز فوت میکند. بعد من به دنیا میآیم که اسم من را میگذارند علیآقا. با همین قید «آقا». ما که به دنیا آمدیم از اوّل اسم ما را با «آقا» گذاشتند. ولادت پسر در نظر پدرم که همسر قبلیاش چهار دختر پیاپی آورده بود _و یکی از آنها در کودکی از دنیا رفته بود_ موهبت بزرگی محسوب میشد و چون دو تا از پسرها از دست رفته بودند، باقیماندهها در چشمش بسیار عزیز بودند. شاید از جمله به این خاطر بود که برادران بزرگترم و من از اوان ولادت _بر خلاف معمول_ آقا نامیده شدیم: آقارضا، محمّدآقا و علیآقا.
شهید خامنهای به روایت خودش
یک. علیآقا
من، سید علی حسینی خامنئی، در شهر مشهد، مرکز استان خراسان، در جوار آستان امام هشتم، علی بن موسی الرضا علیهالسلام، در یک خانواده روحانی به دنیا آمدم. زادروز من، بیست و هشتم ماه صفر سال ۱۳۵۸ هجری قمری است. تیر ماه ۱۳۱۸. البته این در شناسنامه است. ظاهرا تاریخ صحیح باید فروردینماه باشد.
ما هشت خواهر و برادر از دو مادر بودیم؛ یعنی پدرم از خانمی، سه فرزند داشت که هر سه هم دختر بودند. بعد، آن خانم فوت کرده بودند و پدرم با خانم دیگری - که مادر ما باشند - ازدواج کرده بودند. ما بچههای این خانم دوم، پنج نفر بودیم؛ چهار برادر و یک خواهر، و در این پنج نفر، من دومی بودم. البته در این بین، دو بچه هم از بین رفته بودند؛ با آن حساب، من چهارمی میشوم؛ اما چون واسطهها کم شده بودند، من بچه دوم خانواده بودم. البته خواهرهای بزرگ ما از خانم اوّل بودند؛ آنها از ما خیلی بزرگتر بودند.
اوّلین فرزند خانم (مادرم)، آقارضا و دوّمی محمّدآقا است. آقارضا حدوداً دوساله بوده که فوت میکند، بعد بچّهی سوّمی دنیا میآید که پدرم به خاطر علاقهی به حضرت رضا علیهالسلام اسم او را هم «آقارضا» میگذارند. ایشان واقعاً عاشق امام رضا علیهالسلام بودند. این بچّه هم بعد از یک هفته یا ده روز فوت میکند. بعد من به دنیا میآیم که اسم من را میگذارند علیآقا. با همین قید «آقا». ما که به دنیا آمدیم از اوّل اسم ما را با «آقا» گذاشتند. ولادت پسر در نظر پدرم که همسر قبلیاش چهار دختر پیاپی آورده بود _و یکی از آنها در کودکی از دنیا رفته بود_ موهبت بزرگی محسوب میشد و چون دو تا از پسرها از دست رفته بودند، باقیماندهها در چشمش بسیار عزیز بودند. شاید از جمله به این خاطر بود که برادران بزرگترم و من از اوان ولادت _بر خلاف معمول_ آقا نامیده شدیم: آقارضا، محمّدآقا و علیآقا.
شهید خامنهای به روایت خودش



