حکایت میناب
با دوستانم ک ساکن شهرک بودن تماس گرفتم وقضیه را جویا شدم….
بعدا متوجه شدیم بمباران شهرک نبود و محله پریتقی بودمیگفتند تیپ عاصف بوده از حوزه خارج میشوم و راهی منزل دود سیاهی از سمت محله پریتقی دیده میشود خداروشکر تیپ عاصف سالها پیش تخلیه شده بود قبلا پایگاه نیرو دریایی بود و چندین سال هم محل نگهداری موشک ها
تازه یادمان امد مدرسه شجره طیبه وبیمارستان شهید ابسلان نیز کنار تیپ است با یکی از معلمان تماس میگیریم جوابی حاصل نمیشود….شهر شلوغ و ترافیک است در مسیر خانواده های نگران را میبینیم؛یکی شیون کنان. دیگری هراسان…. کاش یکی خبر درست را به ما بدهد
میگفتند مدرسه را زده اند مدرسه دو طبقه دخترانه و پسرانه…..
به هرحال به روستا میرسم انگار موج و صدای انفجار تا روستای من هم کردررضوی هم رسیده بود زنان روستا هر کدام نگران و آشفته بیرون حیاط ایستاده اند….
صدای موذن بلند میشود،سوار ماشین خاله ام را میبینیم نگران ب سمت مسجد میرود دلم به شور می افتد فوری تماس میگیریم،چخبر خاله؟باصدایی گرفته میگوید مدرسه را زده اند بچه های غضنفر در مدرسه اند راحله مادراشان به دنبالشان رفته مدرسه ویران است میگوید نمیدانم کجا دنبال پسرانم بگردم…..
دیگر توان حرف زدن نبود ن من ن خاله فقط گفتیم خداحافظ
به منزل میرسم محله ماهم شلوغ است چندتا از هم روستایی هایمان ک ساکن پریتقی بودند امده بودند و موضوع را برای خانواده هایشان روایت میکردند زود لباس عوض میکنم ب سمت مسجد میرم مسجد شلوغ تر از هروز
فرم در حال بارگذاری ...