سلام من به لبخند شهیدان…
برای برادران شهیدم مینویسم
من برادر بزرگ احمدرضا و جواد سرتکزاده هستم.
با رفتن احمد و جواد، خانه در سکوتی سنگین فرو رفته است؛
کوچههای محلهمان دلتنگ صدای خندهها و دویدنهایشان شدهاند.
در روزهای تعطیل، پنجشنبه و جمعه، احمدرضا وقتی صبح از خواب بیدار میشد، صبحانهاش را میخورد و همین که وقت اذان میرسید، آرام و دزدکی از خانه بیرون میرفت و بهسمت مسجد روستا قدم برمیداشت؛
او مؤذن و مکبّر مسجد بود.
احمد تا ساعت دو بعد از ظهر به مسجد میرفت و همه او را آنجا میشناختند.
او همراه پسرخالهام علی، به شکل جدی و حرفهای در کلاسهای قرآن و عترت، زیر نظر استاد ناصری شرکت میکرد.
جواد هم که کوچکتر بود، در کلاسهای تابستانه روستا حضور داشت و چند سوره از جزء سیام قرآن کریم را از حفظ میخواند.
جواد زیاد اهل بیرون رفتن نبود. بیشتر وقتش را در خانه میگذراند؛ در کنار خیاطخانه مادرم، با وسیلههای دورریختنی برای خودش کاردستی میساخت و بازی میکرد.
آخر هفتهها عموهایم به خانه پدربزرگم میآمدند. پسرعمویم حسام هنوز پایش را از ماشین پایین نگذاشته، اول خودش را به خانه ما میرساند تا دنبال جواد بگردد و بعد به استقبال پدربزرگ و مادربزرگ میرفت.
جواد و حسام در حیاط حسینیه روستا با توپ بازی میکردند و صدایشان فضای آنجا را زنده میکرد.
وقتی پدرم از سر کار برمیگشت، به اصرار احمد و جواد، با هم به باغ پدربزرگهایمان میرفتند؛ لحظههایی که امروز برای ما خاطره و حسرت شده است.
جمعه، روز هشتم ماه رمضان بود.
از مدرسه که برگشتم، جواد از من خواست خوراکیهایی را که از فروشگاه گرفته بودیم، فردا با هم بخوریم.
و من… هنوز منتظرم جواد بیاید تا آن خوراکیهایی را که قول داده بودیم، با هم بخوریم.
دلتنگیام هنوز پشت همان بستههای بازنشده مانده است.💔
